تبليغاتX
بازیگری.سینما.میثم زندی
بازیگری.سینما.میثم زندی

 

تا کجا؟؟؟؟؟

تاكجاي قصه بايدزدلتنگي نوشت؟

تابه كي بازيچه بودن توي دست سرنوشت!!!

تابه كي باضربه هاي عشق بايدرام شد؟؟؟

يافقط باگريه هاي بي قرار ارام شد؟

بهرديدارمحبت تابه كي درانتظار!!!

خسته ازاين زندگي باغصه هايي بي شمار...

 

 

این روزا...

این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه


این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه


این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه


این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه


این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه


این روزا کار آدما دلهای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه


این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه


این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشنایه

 

 

 

آدمک آخر دنیاست

آدمک آخر دنیاست بخند ، آدمک مرگ همین جاست بخند ، دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند ، آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند ، آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل من تو تنهاست بخند!

 

 

زير باران

زير باران بيا قدم بزنيم حرف نشنيده اي به هم بزنيم


چتر را تا كنيم و خيس شويم لحظه اي پشت پا به غم بزنيم

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 22:58  توسط مجتبی زندی | 

نمی تونم دورت کنم لحظه ی از تو رویاهام

تو مثل خال کوبی شدی تو  تک تک خاطرهام

شب از پنجره به من ذل زده

بمون ماه من پناهم بده

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 21:21  توسط مجتبی زندی | 

سیاوش قمیشی و دیگر هیچ

ادامه مطلب.....

 

قصه ی من و غم تو قصه ی گل و تگرگه

ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 14:32  توسط مجتبی زندی | 

دوستان خوبم هیچ وقت با خراب کردن کس دیگه خودتون رو خوب نشان ندید

البته شما که ...

بعدش : از درخت بید که نمیشه انتظار میوه داشت

و...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 21:34  توسط مجتبی زندی | 

راست میگن که :

چراق به پای خودش نور نمیده

و

حرام زادگی مایع نمیخوهد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 21:27  توسط مجتبی زندی | 

 

سوختم...

باران بزن شاید تو ارامم کنی

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی

اه...باران من سرا پای وجودم عطش است

پس بزن باران شاید تو خاموشم کنی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:26  توسط مجتبی زندی | 

سلام :

شاعر این شعر من هستم.قرار بود ضبط بشه اما به دلایلی نشد.

امیدوارم خوشتون بیاد. 

شب یلدا

--------

 

                                   دیگه جا نیست توی قلبت     واسه ی این دل تنها

شبای نبودن تو      شده مثل شب یلدا

هر چی غصه توی دنیاست   خونه کرده توی قلبم

بی هدف اما هنوزم      همه جا پی ات می گردم

دیگه از یاد تو رفتم            واسه تو شدم غریبه

یه غریبه که به چشمت  سرتا پاش رنگ و فریبه

نمی بینم تو رو دیگه     حتی تو خیال  و رویام

شبای نبودن تو شده مثل شب یلدا

دو سه سالیه که پاییز     پشت هم میاد و میره

تا سر انگشتای چشمام     پشت پنجره اسیره

(مجتبی زندی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:9  توسط مجتبی زندی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هنر هنرمند می خواهد نه......
رد پاهایم را پاک میکنم!!!به کسی نگویید...من روزی در این دنیا بودم.خدایا!!!!!!!!!!!می شود استعفا دهم؟!کم اورده ام...!
نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم ...

امـّـــا ...

ایـــــــــــــن روزها ...

به لطـــــــــــفِ تــــــــــو...

انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم ......

گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد عزیز دلم كمي با من حرف بزن
بهترينم اگر دل سپردن به تو يک خطاست به تکرار باران خطا ميکنم


هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود


باز در کلبه ی عشق، عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک ، چشم مرا جاری کرد


در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم !! تو فقط دست دادی.. و من.. همه چیز از دست دادم

ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟


یه داستان ترسناک فقط در ۱۲ کلمه:

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسنده‌اش مشخص نیست!

آخرین انسان زمین تنها، در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟


دوباره سیب بچین آدم:من خسته ام بگذار از این جا هم بیرونمان کنند....

خندیدن، خوب است قهقهه، عالی است گریستن، آدم را آرام می کند اما...لعنت بر بغض


بي حرمتي ست پا نزدن بر بساط عقل وقتي که عشق اين همه اصرار مي کند.



آرامتر سکوت کن ...صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد



زخم که ميخوري , مزه مزه اش کن! حتما " نمکش" اشناست


درگفتن وشنیدن جمله ی:دوستت دارم:چه حکمتیست؟کسی که میگوید عاشق ترمیشود وکسی که میشنود بی تفاوت تر....!



سکوت همیشه از روی
رضایت نیست
گاهی نشانه اعتراض است !
گاهی مودبانه خفه شدن است !
گاهی فداکاری و از خود گذشتگی
است !
و گاهی از روی بی تفاوتی
و چقدر آزار دهنده است این آخری...

واژه تنهايي

اين دلاويزترين بارمن است
-----------------------------------------

زندگی هنگامه فریادهاست

سرگذشت در گذشت یادهاست

زندگی تکرارجان فرسودن است

رنج ماتاوان انسان بودن است

-----------------------------------
باز درکلبه عشق عکس تو

مرا ابری کردعکس توخنده

به لب داشت ولی اشک

مرا جاری کرد
--------------------------------------
همه ازعشق وجنون میگویند

همه زین کاسه خون میگویند

نامه هرگونه هوس عشق نهند

بیخودازنازوفزون می گویند

عشق انست که اتش افکند

اتش اندردل سرکش افکند

عشق انست که بایک دیدار

شعله درقلب مشوش افکند

خواستن را نرسیدن عشق است

سوختن ویارندیدن عشق است

کی تماس دوبدن عشق بود؟

دوریودردکشیدن عشق است


شب
قراریست که ستاره ها برای بوسیدن ماه میگذارند
وچه زیباست شرم زمین که خودش را بخواب میزند.


درهمین حوالی هستند کسانی که

تا دیروز میگفتند بدون تو نفس نمیتوانم بکشم

اما امروز در اغوش دیگری نفس نفس میزنند...


اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

ما و مجنون درس عشق از یک ادیب اموختیم او به ظاهر گشت عاشق ...ما به معنی سوختیم

در زندان زندگانی زیر زنجیر های فولادی بسته شده ام

ساعتها را بگو بخوابند,بیهوده زیستن را نیازى به شمارش نیست

بهترین عادت این است كه به هیچ چیزی عادت نكنی در اینصورت همیشه آزاد و رها خواهی بود و برای رفتن به فرداهای روشن تر هیچ تردیدی نخواهی داشت

من مخالف فکر توام اما جانم را می دهم تا تو حرفت را بزنی...

من و تو از تبار بی کسانیم در این غوغا چه کس را کس بدانیم کسی نشنید فریاد کمکم را کمک کن تا برای هم بدانیم.

اگر لیلی به مجنون داده می شد دگر هیچ عاشقی رسوا نمی شد.

خسته در حبس زمینم... ماه من یادم کن به نگاهی به پیامی ...سخنی شادم کن

ای اشک،اهسته بریز که غم زیاد است،ای شمع اهسته بسوز که شب درازاست،امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

عیب کار از جعبه تقسیم نیست،سیم سیار دل ما سیم نیست،این هم هزاران طول موجش دیش احساسات ما تنظیم نیست...


نوشته های پیشین
آذر 1390
مرداد 1390
مهر 1389
بهمن 1388
مهر 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM